تبليغاتX
بانوی ناشا.اشا


بانوی ناشا.اشا

مرا به حجله ی خونابگی زنانگی نبر من پری همخوابگی های تو نیستم

مرا به معراج هماغوشی های خوشبختی ببر!

 من زن روزهای سخت و اسان تو خواهم شد!

+ ...

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 19:15 توسط بانوی ناشا| |

 

 

من حامل پیام مهمی هستم ....

گوش کنید ... گوش کنید ....

من یک دخترم !!!

 دختری لبریز حس های ناب زنانگی و پاسبان حریم های ازادی و زنانه ام !!!

 

+ جلوه ی حق است زن معشوق نیست          خالق است این گویا مخلوق نیست

+خوش به حال آنها که...دندان عقلشان را کشیده اند

گاهی که به اطرافم فکر می کنم فکم تیر می کشد

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 20:22 توسط بانوی ناشا| |

 من در یک مرد الهام شدم!!!!

حس خوبی دارم.... من با همه ی خشم های زنانه ام سبب شدم در یک مرد

شعری عاشقانه ی ناب بتراود!!!!

یا خودم یا نیروی زنانه ام و یا جاذبه ی خفیف کلماتم! نمیدانم....

نمیدانم !!! هنوز مانده ام که ایا من براستی دلیل یک عاشقانه ام ؟؟؟

از تو می پرسم ای شاعر شعرهای ناب! من دلیل ان زیبا ترانه ام؟؟؟

کلماتم اشک هایت را سرازیر کرد و انگاه غبار از اندیشه هایت پاک کرد و تو از عشق نوشتی به نام من!

نوشته های من عاشقانه ها نبود که عشق را در تو زمزمه کند!

نوشته های من مملو از خیانت و ستم و ظلم ست!!! چطور بازتاب این همه سیاهی در تو چنین

سپید شد ؟؟؟؟

مانده ام !!!!

 

 

+ گرامی ممنون از نوشته ات به نام من!

+ خدا هر دوی مارا دوست دارد ... تو درست میگفتی

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 14:33 توسط بانوی ناشا| |

 

 

اینبار استاد راجع به عرف و قانون صحبت میکرد و میگفت :

هرگاه قانون راجع به مسئله ای اجمال سکوت داشت ما به عرف که یکی از مهمترین منابع فرعی

قانون ست رجوع میکنیم و راه حل را می یابیم

در ذهنم جرقه ای زد ایستادم و پرسیدم استاد اگر قانون درباره ی مسئله ای ماده تبصره داشته باشد

و عرف هم نظریه ای داشته باشد و نظر قانون با عرف مخالف باشد و ما معتقد باشیم

 عرف درست میگوید چه ؟ انگاه باید چه کرد ؟

منظورم را نفهمید و با نگاهی که حاکی از عدم درکش بود به من زل زده بود

کلاس سکوت محض بود و بچه ها دیگر میدانند من هر بار سر کلاس استاد را از جواب دادن عاجز میکنم!

گفتم مثلا در مورد حق چند همسری مردان! خنده ای بر لبانش نشست که حالم را بد کرد

ادامه دادم : در قانون به مردان اجازه میدهند چند زن عقدی و رسمی اختیار کنند به  طور همزمان!

ولی عرف صراحتا تک همسری را الگوی برتر میشناسد!

استاد گفت ما طبق شرع و سنت پیغمبر عمل میکنیم!!!!

حسابی عصبانی شدم گفتم استاد همین عقاید شماست

که دین را مضحکه ی دست این و ان کرده ست

او هم عصبانی شد و گفت حد خودتان را بدانید!

گفتم استاد حضرت محمد در ان زمان که جنگ بود و بسیاری از زنان بیوه و تنها و بی سرپرست بودن

و از عهده ی مخارج خانواده بر نمیامدند با ازدواج با انها در واقع سرپرستی انها به عهده میگرفتند

و از فساد و تباهی انها جلوگیری میکردند نه از روی شهوت و فضا دادن به تنوع طلبی شان!

شما با تکیه به پیامبر یک دین به شهوت و تنوع طلبی مردان رنگ و روی فانونی و شرعی میدهید!

در جایی که در قران نیز امده ست در صورتی که بتوانند مساوات و برابری را رعایت کنند

 میتوانند زن دیگری اختیار کنند

چطور قانونگذار تصور کرده ست که مردان میتوانند عدالت را بین دو زن رعایت کنند؟

یک شب پیش زن اول بودن و ۱ شب پیش زن دوم بودن عدالت است؟ برابری ست ؟

کسی فکر نکرده است که در ان هنگام که مرد در کنار زن دیگری اش به سر میبرد بر زن دیگر چه میگذرد؟

و ایا نمی بینید مردان هوس بازی را که با داشتن خانواده و فرزند باز هم زن میگیرند؟

 همسری دارند وفادار اهل و انگاه که او را اختیار کردند حتما زیبا تر از الان بوده ولی هوس میکنند

با زنی دیگر که معمولا جوان و خوش برو روست تجدید فراش کنند!

قانون هم به انها اجازه داده ست!!!! حتی میتوانند برای چند ساعتی برای همسرشان هوو بگیرند!

این چه عدالتی ست ؟ چه سنت پیغمبریست ؟؟؟؟

ایا شما به عنوان یک مرد میتوانید تصور کنید زنی ۲ همسر داشته باشد؟؟؟

ایا اگر قرار باشد نام خانوادگی کودک نام خانوادگی مادرش باشد میشود زنی رسمی

با ۲ مرد ازدواج کند؟

چهره ی بر افروخته ی استاد دیدنی بود!

و همهمه ی خفیفی در کلاس جریان داشت... و صدای من بود که بلند و بلند و بلند تر میشد بی اختیار

گفتم استاد ظاهر من به دینداران نمیخورد ! اما من دین را در پستوی خانه ام نهان کرده ام تا ازین

شر ها دور بماند!

قانون و  شرع ... چرا به مرد ۶۴ ساله اجازه میدهند دخترکی ۲۲ ساله را بگیرد؟؟؟

ایا فکر به عواقب ان نمیکنید؟؟؟

دین دستاویزی شده ست برای رسیدن به خواسته ی نامشروع و ضد اخلاقی

 با تکیه به اصول و بنیان های شرعی و الهی!!!

و شما که مجری قانون هستید شما که قاضی هستید شما که در حوزه  نیز درس خونده اید

شما باید به مقابله با این اهانت و تهین به زن به دین به کلام خدا به سنت پیغمبر اسلام برخیزید

نه انکه از ان حمایت کنید!!!

کاش قانونگذار به حرفهای یک زن هم گوش میداد از جنس من و بعد قانون را مینوشت!!!

استاد ضمن احترامی که برای شما بدلیل جایگاهتون قائلم ، معتقدم به زن طبق قانون اساسی

ظلم میشود!

و چون گفته اید نباید روی کلام خدا حرف زد قانون را به نام او نوشتید و راه را بر حق واقعی بستید!

استاد بسیار پریشان و درمانده شده بود... من مجال صحبت نمیدادم و انجایی که سکوت میکردم

تا جوابی بشنوم جز بازتاب سکوتم چیزی نمیشنیدم!!!

و در ناباوری کامل استاد من کلاس را ۴۷ دقیقه زودتر تمام کرد و از کلاس رفت!

و تنها جلوی در خطاب به من گفت هفته ی بعد راجع به ان صحبت میکنیم و رفت!

و تمامی دانشجویان با سری از روی تاسف تکان دادن به من میگفتند این ترم افتادی!!!!!!!!!!

و امروز ۳ هفته از ان هفته میگذرد و او دیگر اجازه ی بحث به من را نمیدهد!

و من چند جلسه ای هست که از اوایل کلاس تا اخر دستم را بالا میگیرم و اعتنایی به من نمیکند!

 

+ ناشا ناشا ناشا !

+ من یک زن مبارز همیشگی ام!

+ این جلسه یکی از دانشجویان دستش را جلو اورد و گفت خوشبختم و به جسارتت افتخار میکنم!!!

+ شرمنده من خیلی حرف میزنم! سعی در ترک ان دارم!!!

+۱۶ آذر ..... ما بیشماریم

 

qi6r6a60i20erq05q9.jpg

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 16:46 توسط بانوی ناشا| |

سر کلاس حقوق اساسی استاد طبق قانون و اصول قانون اساسی

به حقوق زن اشاره کرد ... و جزعی از حقوق زن را حق حضانت مادر بر فرزندش تا سن ۷ سالگیست!

حسابی کفری شدم و با صدای بلندی از ته کلاس گفتم : لطف کردند که چنین حقی را به زن دادند

مجالی برای صحبت به کسی ندادم و از جا بلند شدم و ادامه دادم

استاد این حق سرپرستی که به مادر دادند نشان از ناتوانی مردهاست!

شما حقی را به زن ندادید بلکه تکلیف کردید در سخت ترین شرایط و حساس ترین مرحله ی

رشد یک کودک مادرش از او محافظت کند و او را به عبارتی از اب و گل در اورد

این ۷ سال را نیز به مردان ما می بخشیم خودتان فرزندانتان را بزرگ کنید!

استاد گفت نمیشود ! گفتم چرا؟

پسران کلاس همه به تمسخر خندیدند و یکی در مقابلم ایستاد و گفت ما نمیتوانیم به انها شیر بدهیم

کل کلاس از خنده رودبار شدند حتی دخترکان ابله!

و من گفتم دیدید استاد ! جنس شما اعتراف کرد که ناتوانست! چرا که عصاره ی جانی ندارد تا فرزندش

را بارور کند! پس این حق را به زن دادید تا او شب هارا تا صبح بیدار بماند به فرزندش شیر بدهد

از او تیمار کند و او را بعد از ۷ سال تقدیم مردش کند!

مادری که ۹ ماه کودک را در بطن خود میپروراند و درد زایمان را چه طبیعی چه سزارین تحمل میکند

استاد گفت : ما در پرونده ای در دادگاه مادری داریم که کودک ۲ ماهه اش را رها کرده ست

ان زن مهر مادری ندارد عاطفه ندارد و .....

گفتم مادر کار درستی کرده است!!!

اینبار دختری از صف جلو ایستاد گفت ان زن واقعا بد و پست ست که کودک ۲ ماه اش را تنها میگذارد

و من گفتم چطور هنگامی که کودک را رها میکند زنی بی عاطفه ست

و اگر همان زن کودکش را تا ۷ سالگی نگه دارد  و انگاه کودکش را ازو بگیرند

ایا قانونگذار و مجریان قانون و ایا شما خانوم محترم و مادر فردایی نزدیک به ضربه ای که به ان مادر

وارد میشود فک نکرده اید؟

مادری کودک ۲ ماه اش را تنها میگذارد و این نا عادلانه ست!٬!

و قانون حضانت را بعد از ۷ سال زمانی که کودک از اب و گل درامده ست از کسی که هر چه حق ست

تنها اوست که به گردن دارد میگیرد این عادلانه است؟

استاد به یکباره بحث را عوض کرد و دست من تا اخر کلاس بالا باقی ماند و استاد رفت!!!!

 

+ اینان گمان که نه! باور دارند حقوق اساسی مارا داده اند!!!! و من مخالفم!!!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 16:7 توسط بانوی ناشا| |

asura

یا درین فرصت باقی مانده برمیگردی ، به پاکی به وفاداری و به  تنها با من بودن

یا شامل مرور زمان میشوی و فرصت برگشتت تمام میشود

 پرونده ی بودنت در اندیشه هایم مختومه اعلام میشود

 تصمیم باتوست که در لحظه های زندگی درکنارم باشی تا ابد

 و یا اینکه مثل بسیاری از پرونده های بسته شده بایگانی شوی

تا شاید روزی کسی برای کسب تجربه چند صفحه ات را ورق زند در من

 

 

 

+ اسمش را هرچه میخواهی بگذار .... خط نشان ، اتمام حجت ، تهدید ،

 خواهشی پیچیده در غرور ! این اخرین حرف من باتوست

نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:15 توسط بانوی ناشا| |

 

سالها دخترک را محروم میکنند از چشیدن طعم هر لذتی ...

 او را  با شلاق تحجر رام میکنند و  پاکدامن ...

 عوام میگویند : چشم و گوش بسته !

 اری ...

 همان پاکدامن های کوچه و بازار اسیر در چادر های عفاف و سرمست هرزگی

 اخرش یک  روز او  را کسی میخرد ... ارزان یا کلان ... میخرد ..

 شبی او را انقدر  رنگارنگش میکنند  که در جلوی اینه خود را نمی شناسد ...

 به کنج حجله اش میرود به انتظار  مردک زندگی اش می نشیند ...

 مادرش در گوشش در شب اول میخواند :

امشب باکرگیت را میگیرند ! راه و رسم  همبستری را به اون میگوید !!

و او را به عفاف میخواند ... عفیفه  کوچکش را می بوسد  ...  عفیفه ست چون باکره ست !

 بماند که شب چه میگذرد بر او  دخترک رام شده  در زیر یک وحشی ..

 و دخترک زیر هزاران درد و بحران و استرس زن میشود ...

 و چه تلخ زنانگی را حس میکند ...

 و بدبختی او اغاز میشود .......................

 فردا مادر باز به او میرسد ...

 او را  در  اغوش میگیرد ...

 اینبار فاحشه ی کوچکش را  ...

 او فاحشه ست چون دگر باکره نیست...

 و از او میخواهد برای مردش فاحشه شود ...

 قلاده جدیدش را به او میدهد ...

 و این داستانیست که هنوز تکرار می شود ...

 خدا را شکر که من نه عفیفم نه قلاده به گردن ... و نه در لابه لای سیاه چادر ها ی هرزگی روان ...

 خدا را شکر که ازادم ... خدا را شکر که دخترم ... و  سرمست زن بودن ...

 جدا از انکه کسی بداند من باکره هستم ...

 

+ دل گیرم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 1:4 توسط بانوی ناشا| |


به همراه داشتن پرده ای به نازکی مخاط دهان نشان از پاکی ندارد

به همراه داشتنش را عرف حکم میکند

و نداشتنش را انسانهای عاقل ننگ نمیدانند

به همراه داشتن پرده ای نازک حاکی از بکر بودن و دست نخوردن نیست باکره های بسیاری را

میشناسم که هم آغوشی را تجربه کرده اند و شبهایی را مال کسی بودند اما هنوز پرده های بکارتشان

دست نخورده است!

 بدین دختران افتخار میکنید؟ بدینها دل بسته اید ؟ معیار پاکی زن برای شما پرده ی نازکیست؟

و دخترکان بی پرده ای را نیز میشناسم که هرگز هماغوشی را جز در رویاهایشان تجربه نکرده اند

پزشک قانونی نیز تایید میکند

چه بسا کسانی هستند که باکره نیستند اما پاک اند

و کسانی هستند که باکره اند و ناپاک

سدی نازک تر از مخاط دهان را ملاک پاکی دختران قرار ندهید

خودتان را خودمان را گول نزنید

ما همه میدانیم در جامعه ی ما چه خبرست

 

+ من معتفدم اینروزها دختر بودن افتخار نیست بکر بودن افتخارست

بکر بودن نه به معنای به همراه داشتن پرده ای بلکه بکر بودن

 به معنای تازه بودن دست نیافتنی بودن به معنای معصوم بودن

معصوم بودن به معنای پاک بودن نه به معنای احمق بودن

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 17:26 توسط بانوی ناشا| |

 

 

من بی هیچ سلاحی مبارزه می کردم

و به جای ماشه

دوستت می دارم می چکاندم،

اما عجیب بود که به جای خون

خیانت به زمین می پاشید !..

تصور مبهمی ست عشق .

حالا که از چشم اسکندر به جهان نگاه می کنم ،

و با پای تیمور راه می روم ،

چقدر عقده گشایی شاعرانه است !...

در من جنگجویانی آموزش دیده اند ،

که سپرهاشان را

در برابر لبخندی زمین می گذارند و می میرند !

تنها هواست که خیانت نمی کند ،

و باران جور همه ی تیرهای خطا رفته ام را می کشد .

یاران هنوز از پا نیافتاده ام یکی از شما لطفا

کمی هوا به من تزریق کند !..

آغاز سالها کشتار از همین شعر خواهد بود ،

و باد از هر سمتی بوزد ،

نشانه ی شکست است ،

چرا که زنانی موفق ترند که موهاشان

هرزه تر است !

اسانس خیانت امسال در عطر زنانه

انقلابی در صنعت همخوابگی ست !

 

+ شعری بود از دوست خوبم وحید پورزارع

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 13:17 توسط بانوی ناشا| |

 

همه را تا میتوانی مزه مزه کن

این دخترکان رنگارنگ هر کدام مزه ی خاص خود را دارند

 و برای چند صباحی مزه مزه کردنشان با دادن لذتی موقتی نیازت را تامین میکنند

اما میدانم هیچ کدام اینها به تلخی من نخواهند بود ....

 من منحصر به فردم

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 2:31 توسط بانوی ناشا| |

به بهانه هايي بي بها با خود و خود ها جنگيدم ...

من دوام نياوردم ... من از هجوم شب سايه هاي غريب خسته ام ...

 از هياهوي بي نصيب مرگ و عاطفه شكسته ام ...

روزگاريست در خود ريز ميشوم و هيچ كس نميشنود

 نفير سكوتم را كه در درون و در برون شعله ميكشد و روزي هزاران بار مرگ را ارزو ميكند ...

 كاش براي شب گريه هايم گلبرگي بود يا مرغكي كه همنواي من ناله هايم را بنالد ...

 اشك را ناليدن ، خنده را بلعيدن  کار هر مني نيست ...

تنها كار من است و نوع من ...

 

 

 

+ (دست نوشته هاي نمناك ناشا )

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:6 توسط بانوی ناشا| |

چرا فرسنگ ها از خود میشوی تا به حمایت از مردمان سنگ بدستی برخیزی

 آنگاه که در چندقدمی خود ... در جلوی چشمانت جوانان سنگ بدستی را به گلوله میبندند

 چرا به اسرائیل و امریکایی مرگ باد میگویی درحالی که اهریمن بزرگ در سرزمین توست

 باور دارم باورتان را نمیتوان تغییر داد .... اما باور دارم با ایمان به باورم وطنم را دگرگون خواهم کرد

 من فرزند نسل انقلابم ... انقلابی که از اعتراض های خیابانی بدون مجوز شکل گرفت!

 و باور دارید که پیروز شد!!!!

 الگوی من همان انقلابی ست که 30 سال پیش رخ داد و من فقط تاریخ را خوانده ام!

 من باور دارم فلسطینی که مظلوم ست وطن من ست ....

 چطور از من میخواهی دشمنی را از سرزمین دیگری بیرون کنم انگاه که خود درون سرزمینم

 بیگانه خدایی میکند

 چطور میخواهی فریاد برای ازادی دیگر سرزمین زنم انگاه که خود در زنجیرم!

 چطور میخواهی که معترض باشم به اسیر شدن هزاران زن و مرد در کشور دیگر انگاه که

 در زندان های کشورم به خواهران و برادرانم تجاوز میکنند!

 من تحصیلات بالایی ندارم ... در مدارس شما درس خوانده ام

و چیزهایی را که شما نوشته اید خوانده ام

 اما من به چشم خود نامردی را دیدم.... چیزی که در تمامی کتب از ان با نام شفقت یاد کردید!

 من ایراندخت سبز اندیش و سبز باور تا اخرین قطره ی خون سرخم

 تا اخرین دم و بازدم سبزم مخالف شما هستم!

 و اگر لازم باشد به تن مادرم لباس سیاه عزای فرزند مبارزی را میپوشانم 

 اما ننگ ماندن در زندان های شمارا لحظه ای در خاطر مادرم نخواهم گذاشت....

  کاری میکنم کارستان !

 من نمک پرورده ی این انقلاب پرشورم! و خود شوری عظیم می آفرینم با خواهران و برادران سبزم!

تا آن روز ...

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:11 توسط بانوی ناشا| |

 

شاید اگر انروز تو هم در خیابان بودی ندا ها و سهراب ها کشته نمیشدند

 شاید اگر انروز تو هم در خیابان بودی ترانه را نمی ربودند

شاید اگر انروز تو هم در خیابان بودی خیلی ها نا پدید .و زخمی و کشته نمیشدند

 اکنون که انها رفته اند یا در بندند ..

 تو وظیفه داری بیایی انروز نتوانستی از جان هموطنت دفاع کنی ...

 غیور مرد غیور زن از خونش دفاع کن اینک!

 ما بیشماریم حتی در پستو های خانه هایمان

 این نبرد بی خون دادن جون نخواهد گرفت ...

جنبش سبز با خون های ما سبز خواهد ماند و ما همه میرویم

 

+ پیامی از ناشا و به قلم او تقدیم به همه ی سبزها

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 0:43 توسط بانوی ناشا| |

 

 

۲۷ شهریور روزی را که از ما برای نجات سرزمین های دیگر یاری میخواهند

 به خیابان ها میریزیم اما اینبار تنها و تنها برای نجات خود و سرزمینمان....

 من باور دارم تا ما نتوانیم خود را نجات دهیم نجات هیچ سرزمینی بدست ما نخواهد بود...

 

نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران

+ من با سیاست ور نمیرم ... سیاست پاشو میکنه تو کفش من!

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 3:18 توسط بانوی ناشا| |

                                 

 

در بطنم موجودی میجنبد!

حس میکنم حرکات ناموزون موزون واره اش را

خود را نیمرخ در اینه مینگرم و به شکل جدید بدنم لبخند میزنم

یک جور لبخند ، شاید به قصد اشنایی با طفلم! نوعی سلام!

با خود می اندیشم که وقتی به دنیا امد برایش لالایی میخوانم

برایش قصه ها تعریف میکنم اتاقش را پر از اسباب بازی میکنم

به او همه چیزهای زیبا را میاموزم ..

حرارت بدنم بالا میرود انگاه که با خود چنین می اندیشم از لذت حس مادری

درین میان کودکم لگد میزند دردی وجودم را فرا میگیرد شیرین اما کمی بسیار دردناک!!

از رویاهای شیرین بیرون میایم و به شکم برامده ام مینگرم ... و طفلی که در بطنم ست

چشمهایم تار میشود و گونه هایم خیس و لبهایم شور!!!

ان هنگام که یادم میاید من زنی تنها هستم و کودک در بطنم پدر ندارد!

تنم میلرزد احساس ضعف میکنم انگاه که یادم میاید او رهایم کرد با شکمی پر

و ننگ داشتن طفلی را  برایم گذاشت که به محض دنیا امدن همه اورا حرومزاده میخوانند!!

از این غم چشمانم سیاهی میرود و بیهوش بر زمین میافتم ....

چشم باز میکنم... خود را در شیشه ی پنجره اتاق میبینم

باری دیگر دست بر شکمم میزنم طفلم را ناز میکنم.. با گوشی صدای قلبش را گوش میدهم

اشک میریزم ... امده ام او را از خود جدا کنم ... چیزی به نام سقط ... چیزی دردناک مثل خداحافظی

     

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 3:12 توسط بانوی ناشا| |

 

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:19 توسط بانوی ناشا| |

 

تو هم بر سرم بکوب

با هاون

با چکش

با هر چه سنگين و کلفت است

با هر چه دلت می خواهد

آنقدر بکوب تا صدايم خفه شود

آنقدر بکوب تا خفه شوم

اما من هم کارد آشپزخانه ای دارم

در کمدی

در پستويی

در رخت چرکی

شايد

در ذهنی

که با آن خيلی چيز ها بريده ام

قيمه ها پخته ام

قورمه ها پخته ام

روزی

شبی

دستت را خواهم بريد!!!

 

+ پر از نفرتم اینروزها

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:17 توسط بانوی ناشا| |

 

باز صدای تق تق کفش زنی تنها در خيابان ميپيچد

صدايش موزون نيست

 

بيچاره باز دارد می دود

 

                             از که؟

                                   از چه؟

 

                                              فقط خدا می داند.

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 19:46 توسط بانوی ناشا| |

 

 

کله شو خاروند و يکی از جوش های صورتشو کند

ديد هزار تومن هم هزار تومنه

پس دمر شد.

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 19:44 توسط بانوی ناشا| |

 

زن و مردی گندم شادونه می خوردند.

زن شادونه ها رو جدا جدا می خورد و به صدای شادونه ها زير دندوناش گوش می داد

اما مرد همه را مشت ميکرد و بی تفاوت می ريخت توی حلقومش !

 

+ دنيای کدام بزرگ تر است ؟

او که به صدای شادونه ها هم گوش می دهد يا او که فقط می خورد ...

 

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 19:36 توسط بانوی ناشا| |


Design By : Night Skin