بانوی ناشا.اشا
یا درین فرصت باقی مانده برمیگردی ، به پاکی به وفاداری و به تنها با من بودن یا شامل مرور زمان میشوی و فرصت برگشتت تمام میشود پرونده ی بودنت در اندیشه هایم مختومه اعلام میشود تصمیم باتوست که در لحظه های زندگی درکنارم باشی تا ابد و یا اینکه مثل بسیاری از پرونده های بسته شده بایگانی شوی تا شاید روزی کسی برای کسب تجربه چند صفحه ات را ورق زند در من + اسمش را هرچه میخواهی بگذار .... خط نشان ، اتمام حجت ، تهدید ، خواهشی پیچیده در غرور ! این اخرین حرف من باتوست سالها دخترک را محروم میکنند از چشیدن طعم هر لذتی ... او را با شلاق تحجر رام میکنند و پاکدامن ... عوام میگویند : چشم و گوش بسته ! اری ... همان پاکدامن های کوچه و بازار اسیر در چادر های عفاف و سرمست هرزگی اخرش یک روز او را کسی میخرد ... ارزان یا کلان ... میخرد .. شبی او را انقدر رنگارنگش میکنند که در جلوی اینه خود را نمی شناسد ... به کنج حجله اش میرود به انتظار مردک زندگی اش می نشیند ... مادرش در گوشش در شب اول میخواند : امشب باکرگیت را میگیرند ! راه و رسم همبستری را به اون میگوید !! و او را به عفاف میخواند ... عفیفه کوچکش را می بوسد ... عفیفه ست چون باکره ست ! بماند که شب چه میگذرد بر او دخترک رام شده در زیر یک وحشی .. و دخترک زیر هزاران درد و بحران و استرس زن میشود ... و چه تلخ زنانگی را حس میکند ... و بدبختی او اغاز میشود ....................... فردا مادر باز به او میرسد ... او را در اغوش میگیرد ... اینبار فاحشه ی کوچکش را ... او فاحشه ست چون دگر باکره نیست... و از او میخواهد برای مردش فاحشه شود ... قلاده جدیدش را به او میدهد ... و این داستانیست که هنوز تکرار می شود ... خدا را شکر که من نه عفیفم نه قلاده به گردن ... و نه در لابه لای سیاه چادر ها ی هرزگی روان ... خدا را شکر که ازادم ... خدا را شکر که دخترم ... و سرمست زن بودن ... جدا از انکه کسی بداند من باکره هستم ... + دل گیرم به همراه داشتنش را عرف حکم میکند و نداشتنش را انسانهای عاقل ننگ نمیدانند به همراه داشتن پرده ای نازک حاکی از بکر بودن و دست نخوردن نیست باکره های بسیاری را میشناسم که هم آغوشی را تجربه کرده اند و شبهایی را مال کسی بودند اما هنوز پرده های بکارتشان دست نخورده است! بدین دختران افتخار میکنید؟ بدینها دل بسته اید ؟ معیار پاکی زن برای شما پرده ی نازکیست؟ و دخترکان بی پرده ای را نیز میشناسم که هرگز هماغوشی را جز در رویاهایشان تجربه نکرده اند پزشک قانونی نیز تایید میکند چه بسا کسانی هستند که باکره نیستند اما پاک اند و کسانی هستند که باکره اند و ناپاک سدی نازک تر از مخاط دهان را ملاک پاکی دختران قرار ندهید خودتان را خودمان را گول نزنید ما همه میدانیم در جامعه ی ما چه خبرست + من معتفدم اینروزها دختر بودن افتخار نیست بکر بودن افتخارست بکر بودن نه به معنای به همراه داشتن پرده ای بلکه بکر بودن به معنای تازه بودن دست نیافتنی بودن به معنای معصوم بودن معصوم بودن به معنای پاک بودن نه به معنای احمق بودن من بی هیچ سلاحی مبارزه می کردم و به جای ماشه دوستت می دارم می چکاندم، اما عجیب بود که به جای خون خیانت به زمین می پاشید !.. تصور مبهمی ست عشق . حالا که از چشم اسکندر به جهان نگاه می کنم ، و با پای تیمور راه می روم ، چقدر عقده گشایی شاعرانه است !... در من جنگجویانی آموزش دیده اند ، که سپرهاشان را در برابر لبخندی زمین می گذارند و می میرند ! تنها هواست که خیانت نمی کند ، و باران جور همه ی تیرهای خطا رفته ام را می کشد . یاران هنوز از پا نیافتاده ام یکی از شما لطفا کمی هوا به من تزریق کند !.. آغاز سالها کشتار از همین شعر خواهد بود ، و باد از هر سمتی بوزد ، نشانه ی شکست است ، چرا که زنانی موفق ترند که موهاشان هرزه تر است ! اسانس خیانت امسال در عطر زنانه انقلابی در صنعت همخوابگی ست ! + شعری بود از دوست خوبم وحید پورزارع همه را تا میتوانی مزه مزه کن این دخترکان رنگارنگ هر کدام مزه ی خاص خود را دارند و برای چند صباحی مزه مزه کردنشان با دادن لذتی موقتی نیازت را تامین میکنند اما میدانم هیچ کدام اینها به تلخی من نخواهند بود .... من منحصر به فردم به بهانه هايي بي بها با خود و خود ها جنگيدم ... من دوام نياوردم ... من از هجوم شب سايه هاي غريب خسته ام ... از هياهوي بي نصيب مرگ و عاطفه شكسته ام ... روزگاريست در خود ريز ميشوم و هيچ كس نميشنود نفير سكوتم را كه در درون و در برون شعله ميكشد و روزي هزاران بار مرگ را ارزو ميكند ... كاش براي شب گريه هايم گلبرگي بود يا مرغكي كه همنواي من ناله هايم را بنالد ... اشك را ناليدن ، خنده را بلعيدن کار هر مني نيست ... تنها كار من است و نوع من ... + (دست نوشته هاي نمناك ناشا ) چرا فرسنگ ها از خود میشوی تا به حمایت از مردمان سنگ بدستی برخیزی آنگاه که در چندقدمی خود ... در جلوی چشمانت جوانان سنگ بدستی را به گلوله میبندند چرا به اسرائیل و امریکایی مرگ باد میگویی درحالی که اهریمن بزرگ در سرزمین توست باور دارم باورتان را نمیتوان تغییر داد .... اما باور دارم با ایمان به باورم وطنم را دگرگون خواهم کرد من فرزند نسل انقلابم ... انقلابی که از اعتراض های خیابانی بدون مجوز شکل گرفت! و باور دارید که پیروز شد!!!! الگوی من همان انقلابی ست که 30 سال پیش رخ داد و من فقط تاریخ را خوانده ام! من باور دارم فلسطینی که مظلوم ست وطن من ست .... چطور از من میخواهی دشمنی را از سرزمین دیگری بیرون کنم انگاه که خود درون سرزمینم بیگانه خدایی میکند چطور میخواهی فریاد برای ازادی دیگر سرزمین زنم انگاه که خود در زنجیرم! چطور میخواهی که معترض باشم به اسیر شدن هزاران زن و مرد در کشور دیگر انگاه که در زندان های کشورم به خواهران و برادرانم تجاوز میکنند! من تحصیلات بالایی ندارم ... در مدارس شما درس خوانده ام و چیزهایی را که شما نوشته اید خوانده ام اما من به چشم خود نامردی را دیدم.... چیزی که در تمامی کتب از ان با نام شفقت یاد کردید! من ایراندخت سبز اندیش و سبز باور تا اخرین قطره ی خون سرخم تا اخرین دم و بازدم سبزم مخالف شما هستم! و اگر لازم باشد به تن مادرم لباس سیاه عزای فرزند مبارزی را میپوشانم اما ننگ ماندن در زندان های شمارا لحظه ای در خاطر مادرم نخواهم گذاشت.... کاری میکنم کارستان ! من نمک پرورده ی این انقلاب پرشورم! و خود شوری عظیم می آفرینم با خواهران و برادران سبزم! تا آن روز ... شاید اگر انروز تو هم در خیابان بودی ندا ها و سهراب ها کشته نمیشدند شاید اگر انروز تو هم در خیابان بودی ترانه را نمی ربودند شاید اگر انروز تو هم در خیابان بودی خیلی ها نا پدید .و زخمی و کشته نمیشدند اکنون که انها رفته اند یا در بندند .. تو وظیفه داری بیایی انروز نتوانستی از جان هموطنت دفاع کنی ... غیور مرد غیور زن از خونش دفاع کن اینک! ما بیشماریم حتی در پستو های خانه هایمان این نبرد بی خون دادن جون نخواهد گرفت ... جنبش سبز با خون های ما سبز خواهد ماند و ما همه میرویم + پیامی از ناشا و به قلم او تقدیم به همه ی سبزها ۲۷ شهریور روزی را که از ما برای نجات سرزمین های دیگر یاری میخواهند به خیابان ها میریزیم اما اینبار تنها و تنها برای نجات خود و سرزمینمان.... من باور دارم تا ما نتوانیم خود را نجات دهیم نجات هیچ سرزمینی بدست ما نخواهد بود... + نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران + من با سیاست ور نمیرم ... سیاست پاشو میکنه تو کفش من! در بطنم موجودی میجنبد! حس میکنم حرکات ناموزون موزون واره اش را خود را نیمرخ در اینه مینگرم و به شکل جدید بدنم لبخند میزنم یک جور لبخند ، شاید به قصد اشنایی با طفلم! نوعی سلام! با خود می اندیشم که وقتی به دنیا امد برایش لالایی میخوانم برایش قصه ها تعریف میکنم اتاقش را پر از اسباب بازی میکنم به او همه چیزهای زیبا را میاموزم .. حرارت بدنم بالا میرود انگاه که با خود چنین می اندیشم از لذت حس مادری درین میان کودکم لگد میزند دردی وجودم را فرا میگیرد شیرین اما کمی بسیار دردناک!! از رویاهای شیرین بیرون میایم و به شکم برامده ام مینگرم ... و طفلی که در بطنم ست چشمهایم تار میشود و گونه هایم خیس و لبهایم شور!!! ان هنگام که یادم میاید من زنی تنها هستم و کودک در بطنم پدر ندارد! تنم میلرزد احساس ضعف میکنم انگاه که یادم میاید او رهایم کرد با شکمی پر و ننگ داشتن طفلی را برایم گذاشت که به محض دنیا امدن همه اورا حرومزاده میخوانند!! از این غم چشمانم سیاهی میرود و بیهوش بر زمین میافتم .... چشم باز میکنم... خود را در شیشه ی پنجره اتاق میبینم باری دیگر دست بر شکمم میزنم طفلم را ناز میکنم.. با گوشی صدای قلبش را گوش میدهم اشک میریزم ... امده ام او را از خود جدا کنم ... چیزی به نام سقط ... چیزی دردناک مثل خداحافظی 
به همراه داشتن پرده ای به نازکی مخاط دهان نشان از پاکی ندارد




| Design By : Night Skin |



