بــــــــانـــــــوی نـــــاشــــا.اشــا
با پسرک خیابان خواب با کلمات بازی میکردم ... و دستانم را در اتش افروخته اش گرم میکردم داشت چای درست میکرد در کتری دربه داغونی گفتم چیزی نمیخورم کمی گرم میشوم و میروم گفت : برای مادرم درست میکنم از سر کار بر میگردد و خسته س لبخند تحسین امیزی زدم وبازیمان را ادامه دادیم کلمه ای که انتخاب کرده بودم : ( عفیف ) بود حال نوبت او بود : به او گفتم یک کلمه با ( ف ) بگو پسرک دست در جیبش کرد و عکس زنی را دراورد و او را به سینه اش چسباند و گفت : فـــــــاحشه!! دستانم ناگهان سوخت ! دستانم که سهل است جگرم سوخت گفتم او کیست : گفت : مـــــــــــــادرم ! گفتم چرا او را فاحشه صدا میکنی او بی شک یک فرشته س گفت : نام مستعار فرشته ی رانده شده از بهشت فاحشه است جمله ی عمیق و ساده ای بود ... انقدر ساده که اشکهایم را سرازیر کرد و انقدر عمیق که بعد ۴ روز هنوز وجودم میسوزد از همه چیز ! کاش یکبار دیگر پسرک را میدیدم! کاش ! کاش! چه باید گفت ؟


| Design By : Night Skin |

