تبليغاتX
بــــــــانـــــــوی نـــــاشــــا.اشــا


بــــــــانـــــــوی نـــــاشــــا.اشــا

با پسرک خیابان خواب با کلمات بازی میکردم ...

و دستانم را در اتش افروخته اش گرم میکردم

داشت چای درست میکرد در کتری دربه داغونی

گفتم چیزی نمیخورم کمی گرم میشوم و میروم

گفت : برای مادرم درست میکنم از سر کار بر میگردد و خسته س

لبخند تحسین امیزی زدم وبازیمان را ادامه دادیم

کلمه ای که انتخاب کرده بودم : ( عفیف ) بود

 حال نوبت او بود : به او گفتم یک کلمه با  ( ف ) بگو

پسرک دست در جیبش کرد و عکس زنی را دراورد

و او را به سینه اش چسباند و گفت : فـــــــاحشه!!

دستانم ناگهان سوخت ! دستانم که سهل است جگرم سوخت

گفتم او کیست : گفت : مـــــــــــــادرم !

گفتم چرا او را فاحشه صدا میکنی او بی شک یک فرشته س

گفت : نام مستعار فرشته ی رانده شده از بهشت فاحشه است

جمله ی عمیق و ساده ای بود ...

انقدر ساده که اشکهایم را سرازیر کرد

و انقدر عمیق که بعد ۴ روز هنوز وجودم میسوزد از همه چیز !

کاش یکبار دیگر پسرک را میدیدم!

کاش !

کاش!

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 22:9 توسط بانوی ناشا| |

چه باید گفت ؟

نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 20:45 توسط بانوی ناشا| |


Design By : Night Skin