بانوی ناشا.اشا
سال 1387 خورشیدی برابر با سال 7030 میترایی آریایی، 3746 زرتشتی و 2567 شاهنشاهی . اگرچه محمد 1387سال پیش هجرت کرد ولی سرزمین آریایی من 5645 سال پیش از آن نوروز را جشن می گرفت 2361 سال پیش از آن مردمان این دیار، خدای را ستایش می کردند و کوروش 1182 سال پیش از آن دوستی را در جهان گسترانید. پیشینه سرزمین من بسی بیشتر از1387 سال است پ.ن: نوروز ازادی قصه ساده س معما نشمار چشم در راه بهارم ، آری چشم در راه بهار پ.ن :سالهاست ... چشم در راه بهاریم که خزان نبیند! پ.ن : بهار ازادی هم روزی میرسد! پ.ن: باورم نمیشود که هنوز هم امیدوارم! خدایا شکر اکسیژن را گم کرده ام .... اری همان هوای عامیانه همان عنصر همگانی کجاست نشانم بده! دارم ازین خفقان میمیرم نجاتم بده ... اندیشه هایم بوی لجن میدهد روزگارم کبودست اما اسمان دنیای من هم چون شما ابیست!! و خورشیدی در ان اسمان می درخشد!!!! بعد مرگ عدل من هم میمیرم نجاتم بده! من و جنس من میمیرد از این همه سیاهی وتاریکی و تباهی... از این احساس پوچ بودن ، ازین احساس بد بودن ، از این احساس زن بودن ، زن شدن از این حس نفرینی نجاتم بده .... سهم من از افرینش شما چه بود ؟ هیچ ای مردان هیچ شاید تکیه گاهی به وسعت تهی انهم هرزگاهی!! و سهم شما از من یک زن چه بود ؟ تمام وجودم .. بند بند روحم!! هر جا فریاد میزنم اکسیژن مرا میگویند چه میواهی دیوانه؟! من به خداوند سوگند که هیچ نمیخواهم تنها کمی اکسیژن برتری نمیخواهم .. نه ! فغان من از برای برابری ست برابری من یک زن با تو یک مرد کمی هم اکسیژن از جنس عدالت ... همین ! خواسته ی زیادیست که جنس مرا ر بند میکنید از برای آن ؟ اری براستی شاید من دیوانه ام که از جمع مردگان متحرک از جمع نامهربانی ها یاری میخواهم اما من همچنان بر سر حرفم هستم مشتی اکسیژن میخواهم و امیدی برای برگشتن به جایگاهم ای مردمان جایگاه من اینجا نیست مرا به جایگاهم بازگردانید یا اندکی مجال و اکسیژن به من بدهید تا من خود به تنهایی با ایمانم با اراده ی اهنینم گام بر میدارم و جایگاهم را خود تثبیت میکنم ! جایگاهی برابر با تو نه برتر از من نهراس ! نهراسید از من نهراسید ای مردان از زنان ، زنانی چون من ! من با انکه میدانم برترم چون دخترم بعد زنم بعد مادرم و تا ابد پاک میمانم باز هم میگویم ای مردان سرزمینم من برتری نمیخواهم تمام دردم تمام احساسم تمام فریادم از برای برابریست ، تنها برابری اینبار هم از خاصیت زنانگی ام بهره میبرم ! اینبار هم زنانه خواهش میکنم ، زنانه گذشت میکنم، اشک میریزم ، تحمل میکنم ، خورد میشوم کوه میشوم باز هم بدیهایتان را با لبخند سحر امیزم فراموش میکنم !! تنها بخاطر انکه من یک دخترم در استانه ی زن شدن من از جنس زنم بخاطر انکه من زنم و شاید مادر فردایی نه چندان دور اما اینبار من یک زن در برابر این قوانین ننگین سر تعظیم فرود نمیاورم و سکوت نمیکنم زنان سرزمین من زیر بار زور نمیروند میدانی دگر تهی بودن و بی معنا بودن بس است من میخواهم زن باشم یک زن به معنای همان زنی که خدا افرید اری برو به همه ی دنیا بگو دخترکی میخواهد زن باشد و یک شیر زن ! نه دستمالی یکبار مصرف و نه همبستری محبوب و نه دامنی که تو از ان به معراج روی و نه جسمی رنگارنگ در خیابان های پر تردد شهر و نه کالایی برای فروش و نه عروسکی زیبا در پشت حجاب های دروغین ... اری باور کن من فقط میخواهم زن باشم ... انچه که حق من ست باشم من میخواهم به تو و جنس تو و ادمهایی تهی از جنس خود ثابت کنم من میتوانم بدون این قوانین ابکی و پوچ ، بهتر پاکدامن بمانم گستاخ شده ام و بی پروا دم از ازادی و برابری میزنم ؟ نه ؟ ببین مرا من بند بند وجودم پر از رقص و ترانه ی ازادیست ! ای خدا نشناسان ازادی را در بند میکنید به اتهام بی بند و باری!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟! این روزها بر چسب بی بند و باری را به پیشانی زنانی میزنند که مشت هایشان را گره کرده اند تا از انچه که هستند دفاع کنند و ازادی را به انانی می چسبانند که زیر سیاه چادر های زنانگی هایشان هرز میروند کاش میدیدند امروز که بی بندو باری چگونه در ان سیاه چادر ها سو سو میزند ! بنگر مرا ای مرد ! نه از روی شهوت بلکه از روی حقیقت ! من گوهرم ! من زنم ! من یک دخترم در استانه ی زن شدن و یک زن در استانه ی مادر شدنم اگر نفهیدی سعی کن و انگاه که فهمیدی سکوت کن چه به حق چه به نا حق اگر حق ست که حق ست و اگر نا حق ست ، به قرن ها ناحقی شما مردان در پ.ن : شیر زنان سرزمینم روز همبستگیمان بر ما و انان که با ما همگام هستند مبارک پ.ن : در این متن قصد اهانت به هیچ نوع پوششی و نداشتم در خوب و بد همه جا و در هر پوششی ظاهر میشن! پ.ن: دست نوشته ی خودم بود ! ببخشید مختصر تر از این میسر نبود ! نفیسه در حالیکه همراه با کودکش در شفاخانهای در هرات بستری است داستان هولناکش را حکایت میکند. وی میگوید که شوهرش اول بینیاش را دندان گرفته مجروح ساخت، بعد با چاقو گوشش را برید و خون از گوش و بینی اش جاری گشت. وی اظهار داشت که پاهای دختر خوردسالش نیز از سوی شوهرش بوسیله آب داغ سوخته است. وی از مرارت های زندگی با شوهر حیوان صفتش میگوید که در جریان دوازده سال زندگی مشترک با وی بدترین شرایط را سپری کرده است. نفیسه از دولت و نهاد های مدافع حقوق زنان خواست تا زمینه طلاق وی از شوهرش را فراهم کنند. دفتر ساحوی کمسیون مستقل حقوق بشر هرات ضمن تایید این واقعه اظهار داشت که شوهر زن فرار کرده است. در اواخر ماه دسامبر گوش و بینی زنی به نام نازیه در ولایت غور بوسیله شوهر بیغیرتش بریده شده بود. این دو واقعه جگرخراش از میان صدها واقعه خشونت علیه زنان در کشور است که به مطبوعات کشانیده میشوند. و خبر در حالی پخش شد که مدتی قبل از روز جهانی حقوق بشر در ولایت هرات از سوی کمیسیون مستقل حقوق بشر تجلیل صورت گرفت و بصورت منزجرکننده وضعیت حقوق زنان بهتر از قبل خوانده شد و اعلام گردید که موارد خشونت نسبت به گذشته پنجاه فیصد کاهش یافته است! متاسفانه در کشور جنگسالار زده و مافیایی، عاملان این فجایع با مصونیت کامل بسر برده و به پنجه قانون سپرده نمیشوند چون حاکمان فاسد خود منشای خشونت های موحش علیه زنان هستند. به تاریخ ۳۰ ژانویه سال جاری میلادی، زن ۲۵ ساله به نام پښتنه با دیدن بیتوجهی و بیبازخواستی محکمه در دوسیه خشونت شوهرش علیه وی، در برابر ستره محکمه ولایت لغمان دست به خود سوزی زد این راه را آغاز کردیم چون تلخیش مارا میازرد راه تلخ را با تمام سختی هایش ادامه میدهیم و امید داریم که پایانش شیرین باشد آه ... راستی : مــــــــــــــــــــــادر روزت مبارک ... ممنون که مرا دختر به دنیا اوردی که اکنون بتوانم در کنار خواهرانم حق تو و جنس تو را بگیرم عاشقانه دوستت دارم مادر شب پنجم فروردین بود پرستوی ۹ ساله گریان بود انشب شب زفافش بود او در فکر گلنارش ، عروسکش بود که انشب را تنها باید بخوابد ... اما در دلش کمی خوشحال بود ... اخر مادر به او وعده ی عروسک جدیدی را داده بود که چندی دگر وارد اتاق خواهد شد و تا ابد با اوست دخترک مشتاق دیدار عروسکش بود ... مرد وارد حجله شد .... دختر هراسان از جا بلند شد ... مادر را فریاد زد ... مادر امد ... در گوشش گفت این عروسک توست با او دمساز شو ... پرستوی کوچک ناچار شد بپذیرد ... شب هنگام سنگینی و زبری وجود عروسک جدیدش را احساس کرد گلنارش چیز دیگری بود .... عروسک زمخت از روی او برخاست ... به بیرون رفت ... صدای هل هله ها بگوش میرسید ... و صدای ناله های پرستو محو میشد ... فردا صبح پرستو هرگز بیدار نشد ... بسترش از خون پر بود و رگهایش از خون تهی ... حس قشنگیست اما مرا لبریز نفرت میکند جای ان کودک همیشه در اغوش مادر نیست کمی دور تر ... در اینده ای نزدیک جای او در اغوش کسی دیگرست این مرا میازارد و از هر چه کودکست بیزارم میکند خصوصا اگر دختر باشد ... ![]()

| Design By : Night Skin |













