بــــــــانـــــــوی نـــــاشــــا.اشــا
آنگاه که خسته به خانه می آیم تا در آغوش همسرم آرام بگیرم انگاه که خسته ام و به شوق او به خانه می ایم آنگاه که او را در تخت خواب مشترکمان با زنی عریان و خیس می بینم که در هم می لولند آنگاه تو بگو ... تو بگو ... مهریه هم وزن طلایم یا حتی برابر با سال تولدم و یا حتی حق طلاقی را که در عقد نامه ام دارم به چه کارم میآید ؟ آنگاه که من خسته به خانه میایم و خیانت می بینم و میشکنم در خود چه کسی به دادم میرسد ؟ آنگاه که من ویران میشوم ... + معشوقه ات را دیدم ! امروز قصر جدیدت را بروی ویرانه ی زنانه ی من می سازی! باکی نیس اما سوالی دارم ... قصر شیشه ای چند ماهه مشترکمان را بر روی کدام ویران زنانگی بنا کرده بودی ؟؟؟ و بعد از این معشوق به کدامین بستر و همبستری تن میدهی ؟ + توصیه ای دارم! غریزه ات .. نیاز طبیعی ات دارد تو را به گند میکشد! چه راحت پاسخ میدهی نیازت را + و من چه راحت سرکوب میکنم در خود زنانگی هایم را ... + دختر هار چه حرف قشنگی زد : شق کردن که کار شاقَی نیست!!!! من ناشا هستم که البته اسم مستعارم ست پیش ازین ها نامم گردآفرین و گردآفرید بود! دانشجوی رشته ی حقوق و متولد سال ۱۳۶۷ هستم و البته در ابتدای راه! همانطور که در معرفی خود نیز گفته ام : من بانوی ناشا معتقد به وجود خداوند و سه اصل گفتار نیک پندار نیک کردار نیک هستم! اما زرتشتی نیستم! ناشا یکی از اسامی خداوند در اوستاست به معنای عادل و دادگر ! حامی انسانهای پاکم و از ستمی که بر زنان روا میدارند بیزارم و با ان به ستیز امده ام ! فمنیست نیستم ازادی خواهم ... عدالت خواهم .. خداجو و دانشجو هستم! هرزگی زنان را چون بی حیایی و دریدگی مردسالاری مردان ناپسند میدانم ! اما بدانچه که اینگونه زنان را میپروراند منتقدم و معترضم و پیگیر ! از انچه که در حال وقوعست سخت می هراسم! اینروزها زنان هم نجابت را ز یاد برده اند و با مردان در رسیدن به بی بهایی رقابت میکنند. همه مقصریم .. همه موظفیم ... همه انسانیم و همه از اوییم و به سوی او باز میگردیم! تمامی این نوشته ها تراوشات ذهن من ست زیرا شاعر زاده ام و نم نمکی شاعرم! جز ان دسته از نوشته ها که مقاله ست! مدتهاست شعر نمیگویم بلکه حوادث بیرون را در ذهنم می پرورانم و بسط میدهم و مینویسم! هیچ کدام اینها تجربه ی شخصی من نیست بلکه تصورات و بدیهیاتی ست که دیده ام! من از این همه تبعیض بیزارم... ازین همه بی حرمتی به کلام خداوند و مخلوقش زن! شیوا جان از من سوالی پرسیدید در باره ی منابع ... کتاب ها و سایت های خبری و سایت های حقوق زنان که تعدادی از انها لینک شده اند منابع من هستند برای اخبار! و گفتید شهامت و جسارتم را تحسین میکنید! بانو شهامت من ندارم مادرم داشت جسارت من نداشتم نسل دیروز جنس من داشت! جوانیت را ارزوهای بلند بالایت را به پای مرد زندگیت گذاشتن شهامت میخواهد! گفتن حقایق امروز اری کمی جسارت میخواهد شاید! شاید هم حماقت! بانو زن بودن بهترین هدیه خداوند به من بود! اما درداور ترین حس ها را به من القا میکند بانو اتش به جانم میزنند مردان دون صفت ! بانوی باور کن بیزارم از هرچه بی رحمی ست! به سن و سالم نمیخورد این حرفها ... میدانم اما حقیقت این ست که من زود بزرگ شدم و عروسک نازنینم را زود در کارتن و در انباری گذاشتم! زود بازی های کودکانه ام را رها کردم ! درین اجتماع بره بودن حماقتست نه مظلومیت! گرگ باش اما گرگ ماده با همه احساس زنانگی! شیر باش چو نسل مادرانمان و گرگ باش برای ایستادن و رویارویی با گرگ صفتان امروز! چین های صورت مادرم را می بینم گر میگیرم از نفرت به جنس مرد با وجود تمام علاقه ای که به پدر دارم! به خودم و به نسل خودم به امروز زن نگاه میکنم حیران میمانم ازین همه همهمه ی گیج خیانت و نادانی به فردا فکر میکنم به نسل فردا به دخترکانی که من به دنیا میاورم و هر روز بیم ان دارم که دگر بکر نباشند! بانو باکره بودن سخت ست ! احساس همبستری داشتن و نتوانستن سخت ست! احساس انکه باید بترسی از پرده ای نازک که مبادا حتی در شیطنت های کودکانه و بازی های مستانه پاره شود! بکارتت پاره شد رویاهای خوشبختیت نابود میشود! این نازک پرده چه حضور پر رنگی دارد در نجابت من! لوندی و شهوت در چشمان دختران موج میزند گاهی عده ای دل به دریا میزنند و لحظه ای سر مستند و عده ای هم بیمناک نیازهایشان را سرکوب میکنند و یا در سایه ی ایات خداوندم فاحشه های کوچکی بوجود میایند .... بانو کمرم میشکند از گفتن این حقایق! مرا لمس کن تا به شیوایی نامت شیوا ، حس کنی انچه در وجودم موج میزند ... دریایی از هراس و تردید و شک! دخترکی جوان که باید سرمست خوشی باشد ناشا به بکر بودن یا نبودن اهمیت نمیدهد به انسان بودن و پاک بودن اهمیت میدهد ناشا به بند بند وجودش احترام میگذارد و عاشق وجود زنانه ی خودست! انرا به شخصه حاضر نیستم عرضه کنم! سخن زیادست و درد ها بسی زیاد تر! دلم پر میزند برای پرواز ... یا سر داد مستانه شوریده حالی یک حس اواز! روزت خوش بانو و روزتان خوش مخاطبین من٬ یعنی ناشا زنده باد مرداني که مانند مولاي شان علي وقتي مي خواهند به فقرا کمک کنند، شبها ناني در دست مي گيرند و چهره پنهان مي کنند تا فقرا از فقر خود خجالت نکشند. زنده باد آقاي وزير پيرو عدل علي که چنين به فکر فقرا هستيد. زنده باد خدمتگذاران ملت که دخترکان معصوم و فقير را جلوي دوربين به صف مي کشند تا وزيري بسته هزارتوماني را به دست بگيرد و وقتي عکاس شروع کرد به عکاسي کردن، با لبخندي که به زور روي لب هايش ماسيده است، پول بدهد به بچه ها و مدير موسسه به بچه ها بگويد: بچه ها لبخند بزنيد، دارند عکس مي گيرند. لبخند بزنيد تا آقاي وزير نشان بدهد که تا چه حد فرزندان ايران زمين را دوست مي دارد. زنده باد مديران عزيزي که دخترکان معصوم رها شده در خيابان ها را به خانه هاي اخلاق و انصاف مي آورند تا به جاي اينکه آنان به خودفروشي بيفتند، جلوي دوربين هاي وقيح و کثيف تبليغات پوپوليستي و احمقانه دولتي که بوي لجن مي دهد، به آنها پول بدهند و براي خودشان آدم بخرند. زنده باد دولت عزيزي که براي سربلندي ملت همه کار مي کند، همه تلاشش را مي کند تا مردم را به بردگاني تبديل کند که مستقيما و جلوي دوربين از دولت پول مي گيرند. زنده باد سوسياليزم احمدي نژادي که جهان را تکان داده است. و زنده باد مرداني که حيثيت امام شان را که هزار بار گفته اند در خفا و در نهان به فقرا چيزي مي داد تا آنان شرم نکنند، حيثيت امام علي را به دو روز دولت بي عرضه بي کفايتي مي فروشند تا بچه ها با چشم خودشان ببينند و باور کنند که تمام آن افسانه ها دروغ بود ايستادم، آقاي وزير آمد، به هر کدام مان يک هزار توماني دادند، خانوم مدير گفت هر وقت پول دست تون دادند و عکاس عکس گرفت لبخند بزنيد. ولي من خجالت مي کشيدم. توي خيابون وقتي گدايي مي کرديم کسي ازمون عکس نمي گرفت. راستي آقاي عکاس! اين عکس ها رو کجا چاپ مي کنين؟ آقاي وزير! چه مي کنيد با اين ملت؟ آقاي وزير! ما که دين نداريم. لااقل بگذاريد فکر کنيم علي آزاده بود. آقاي وزير ما که مي دانيم عدالت شما دروغ است و جز براي دوربين کاري نمي کنيد، لااقل بگذاريد فکر کنيم امام تان مثل شما دروغگو نبود. آقاي وزير! ما که مي دانيم فقيريم و اگر از اينجا بيرون مان کنند، شب را بايد زير يک گردن کلفت بخوابيم و دو سال بعد هم بفروشندمان به يک جاکش رسمي، لااقل حالا بگذاريد در همين جا در بدبختي مان بمانيم، چرا عکس مان را مي گيريد؟ نگذاريد بچه ها شک کنند که خوبي مرده است عکس نگیرید ... + نمیدانم این را کی نوشته است اما دگرگونی ام را واژگون تر کرد! + ..... دگر خسته شده بودم ... تصمیم گرفتم جشنی برپا کنم ... به تو زنگ میزنم و میگویم زودتر به خانه بیایی بهانه میاوری ... بهانه ی احمقانه ات را می پذیرم تو لذت میبری از خریتم و بوسی روانه ام میکنی و قول میدهی شب بخانه بیایی!!!! تدارک می بینم ... سنگ تمام میگذارم! میوه شیرینی مشروب شامی شامل 5 نوع غذایی که دوست داری همه چیز اماده است ... موسیقی لایت فضایی عطراگین ... همه چیز زیباست ! زمان میگذرد و من لحظه شماری میکنم امادنش را! ساعت 2 شب ست .. زنگ به صدا در میآید بسان نفخ صور مرد من امد ... خوشحالم .. زود امد .. هنوز تا صبح مانده ست! در اینه نگاه میکنم .. بعید میدانم خدا در عالمش فرشته چو من داشته باشد! جز خودم! او میاید .. من من میکند .. اما متحیر میشود ... لبخند مرا میبیند اه میکشد! میگوید وای چه بهشتی ست اینجا ... من گفتم اینجا قیامت ست! خنده ی شهوت بارش مرا ازرد! من ان شب با حوصله ترین زن دنیا بودم!!! عالی بودم! گفت این جشن به چه مناسبت ست ؟ سالگرد عروس مان که هنوز نیامده است گفتم اری بعید میدانم برسد! 1 سال و 5 ماه از زندگی مشترک مان میگذرد! شام را میخوریم ... او مست شده ست ... شاد شاد ست ... کیک را میاورم .. میگوید تولد کیه ؟ من سکوت میکنم و او را می نشانم ... کیک را جلویش میگذارم ... 7 شمع را بر رویش میگذارم و روشن میکنم! او هنوز هم گیج ست ! ناگهان یادم میاید آه باید 8 شمع باشد! او دیگر کلافه شده ست ... غر غر میکند .. کادویی را هم برایش تهیه کرده ام .. به دستش میدهم و میگویم برای تهیه این هدیه ماه ها تلاش کردم او نمیداند چه خبرست! شمع ها را با اصرار من فوت میکند .... و کادویش را باز میکند .... آلبومی کوچک ست دستم را بر روی البوم میگذارم .. چشمانش را به چشمانم میدوزد! طاقت نمیاورم باید بگویم ! با انگشت اشاره ام به سمتش میگویم 7 شمع برای 7 بار خیانتت روشن کردم و ناگهان یادم امد امشب هم با ان زن مو شرابی خوابیدی پس 8 شمع روشن کردم این البوم هم عکس های تو و هوو ها و رقیبان من ست! چند صفحه ی اولش را پر کردم ازین به بعد خودت این البوم را تکمیل کن! او مرا نگاه میکند البوم را باز میکند ... مات می ماند ... صدایم میزند خفیف! سوییچ را بر میدارم ... برای همیشه از انجا میروم! بر میگردم او را می بینم ... به من خیره شده و اشک میریزد! من برایش عاشقانه احمقانه بوس می فرستم! میگویند تو میتوانی تکیه گاه خوبی باشی میتوانی دلیل خوبی برای عاشق شدن باشی میتوانی عواطف زنانه ام را درک کنی میتوانی باورم کنی میتوانی بارورم کنی میتوانی همبستر خوبی باشی بدون انکه گناهی مرتکب شوم میتوانی مرا در نزد خداوند عزیز کنی چرا که تو را راضی نگه میدارم میتوانی نان بخانه ام بیاوری میتوانی اقا بالاسرم باشی و من در نزد زنان دیگر به تو ببالم! میتوانی پدری برای فرزندانی که بدنیا میاورم ولی نام تو بر انان ست باشی میتوانی با وجود داشتن همسر باز هم زن اختیار کنی میتوانی شبها به خانه نیایی میتوانی میتوانی میتوانی میتوانی میتوانی .... توانا ترین نا توان مخلوق خداوند شما مردانید! توانایی های زیادی دارید و البته اختیارات زیاد تری نیز دارید! اما در همه این توانایی هایتان یک ناتوانایی بزرگ جنس مرا می آزارد! انهم خیانت شماست به زن ! کاش هیچ توانایی نداشتی کاش مردانگی نداشتی اما مرد بودی! برای من - یک زن - مرد بودن به معنای وفادار بودن و مسول بودن زیباست + بیا یک روز جامون و عوض کنیم ... من نون اور خونه میشوم میزارم بهم تکیه کنی خرجت و میدم نفقه و مهریه هم بهت میدم تو هم از من تمکین کن و کشتزار من باش امتحانش بی ضرره ! + یک بار هم که شده باورم کن ... وقتی قصد داری بارورم کنی + عامیانه ی عامیانه حسم میشه اینکه : میخوام مشت بزنم تو دهنت ! دیروز زن حقوقش را نمیشناخت تنها انجام وظیفه را اموخته بود .... انقدر انجام وظیفه میکرد که از رنگ و رو میافتاد و فنا میشد! اما امروز همان زن انقدر با حقوقش اشنا شده که حد و مرز ها را زیاد برده است طوری حقوقش را طلب میکند که گویی وظیفه ای ندارد! ای زن ستیزان مرد سالار این ست دست اورد تمام این سالها استبداد شما بر زن اینست حاصل اقا بالاسر بودن و حرف حرف شما بودن! + میدونی ؟ نمیدونی ؟ بدون !!! قانون میگه هم حق داری هم تکلیف ! + مادرم در طی ۲۰ سال زندگیم با رفتارش و گاهی با حرفهایش به من انجام وظایفم را اموخت! + کتب درسی و دانشگاهی و افکارم هم به من اموخته که حقوقی دارم شرعا و قانونا! + من یک دختر در استانه ی زن شدن هستم! من دختری سنت گرای امروزیم!!! + ناشا خسته است ! در گذشته زن گذشت میکرد و تو به اشتباه تصور میکردی انجام وظیفه است! اکنون هم اشتباه میکنی ... زن ها خیانت نمیکنند ... اینها امروز دارند تلافی میکنند ... بی تعهدی شما و بی بند و باری شما در زیر چتر ایات الهی پنهان نمی ماند! ایات خداوندم را دستاویزی برای فاحشگیتان قرار ندهید! از خدا بترسید!!! من شماها را با تمام جزییاتتان میبینم! با ذره ذره هرزگی مردانه ی تان! و حتی زنانه ی تان + این روزها زنان نیز بیش از انداره گند میزنند ... ما به چشم خود دیدیم!!!!!! + ما که حتی تلافی کردن هم بلد نیستیم ! در شان مان نیست! + ناشا درگیرست ... درگیر گیرودار گیروارانه ی یک زندگی گندیده! + ناشا برای همیشه می نویسد ... " فکر نمیکنی خیلی اشکار راجع به خفتن و ... حرف می زنی اینی که خوندی نظر یکی بوده که نمیدونم کیه! عادت ندارم واسه همه توضیح بدم اما چون حس ندارم چیزی بنویسم فعلا جواب تو رو میدم اولا فک نمیکنم و مطمئنم که اشکار حرف میزنم! دوما اگه تصور کردی مردی توی زندگی منه که خب اینجوری اشتباه کردی و اشتباه بزرگترتم اینه که نظر میدی که ترکش کنم و ازین حرفا ! سوما بد مینویسم و عقت گرفت و ازینا خب برو بیرون چرا میخونی!؟ چون عقت میگیره میگی تعطیلش کنم ؟ چهارما دقیقا مثل خیلیا تو هم الکی اومدی نظر دادی ! صد رحمت به خیلیا که میخونن واقعا! پنجما خیلی ها مثل تو کثیفی ها رو می بینن اما درک ندارن! این چیزای کثیف حقیقته کاش از جامعه ای که داری توش میچرخی عقت میگرفت نه از نوشته هام! ششما سعی نکردم تراژدی بزنم خواستم به ادمایی مثل تو بفهمونم چ خبره ! هفتما دیدی دقیق نخوندی ؟ من زرتشتی نیستم بچه جون! نمیدونی بیخود حرف نزن هشتما به سلامت ... مرسی از نظرت ! + منم مثل این بنده خدا عقم گرفت ... + میگم این عفت کلام چی بود ؟ یادم رفته ... + عزت زیاد ![]()
![]()
اگر کسی هست که اینقدر نامرده خب فکر می کنم ترک کردنش خیلی با ارزش باشه
خب بعضی وقت ها بعضی ها اینطوری هستند
اما خیلی بد می نویسی من عقم گرفت کلمات خیلی رکیک اند
من مثل بقیه که بیخودی و بدون خوندن مطالب نظر میدن نیستم
سعی کرده بودی قدری از لحن تراژدی اانگلیسی استفاده کنی که نوشته ات رو خیلی غمناک و مثل اونا ببخشید( قدری کثیف) شده بود
به هر حال خوشهال شدم که با یک زرتشتی اشنا شدم
از اینکه خیلی رک نوشتم منو ببخش
مهم نیست "
| Design By : Night Skin |


