بانوی ناشا.اشا
همه چیزم هیچ شد میدانم که میدانی میدانم تو میدانی که کنون تهی تر از هر زمان دیگرم هر انچه بدانها می بالیدم از دست دادم و هر انچه را که برایم تفاوتی نداشت برایم مانده ست هر انچه را که خود دوست داشتم برباد دادم ... غرورم را .. احساسم را ... قلبم را ... ۱٪ اعتمادم را با ابن حال هر انچه را که عرف می پسندد برای دختری بکر همچنان به همراه دارم! تهی شدم امروز از هرچه داشتم در روح ... و جسمم همچنان به حیات خود ادامه می دهد بکر و دخترانه دستانم مرتکب گناه شدند چرا که گرمی دروغین دستانی را پذیرا شدند و باور کردند چشمانم مرتکب گناه شدند چرا که به برق چشمانی خیره میشدند که الوده بود لبانم مرتکب گناهی بس بزرگ شدند چرا که لبخند های بکرم را به او تقدیم کردند قلبم مرتکب گناه شد ... وجودم مرتکب گناه شد چراکه هستیم را به او بی منت ارزانی داشتم و او کسی دیگر را داشت! رونق شادی جوانیم را از دست داده ام ... کنون من جسمی هستم لبریز روحی هستم تهی چه پست اند مردمانی که میدانند تو گریزانی ز هرزگی و جفا و خیانت و انگاه با علم بدان چشم در چشمان معصومت خیره میگویند: تو تنها نیستی در قلبم! اینان چه نکبت بار جواب هرزگی خویش را خواهند داد.... امروز لبخندم جلوه ای ندارد بر چهره ی وامانده ام گودی زیر چشمانم بیشتر گویاست حال مرا ... حتی لبخند های زورکی من نیز نمیتواند غم درونم را نهان کند کبودی چشمانم را تو سبب شدی ... تو ای کابوسی ترین رویای کودکانه ی بکر من تلخ بود ... چو صد بار بد تر از زهر مار اکنون تنها حسی که دارم این ست که ناشا وارد مرحله ی دیگه ای از زنانگی شده ست ناشا دیگر محال ست اشتباه کند .... نخستین و اخرین اشتباهم بود باورهای زخمی و اندیشه های لبریزم مرا عفو کنید زن بودن به تنهایی در نهایت بکر بودن و دست نیافتنی بودن زیباست وقتی زیر هیبت سنگینی مردانی پست حس میکنی لذت می بری تو احمقی وقتی که به مردانی که سخنورند و گرگ دل می بندی در انتظار شکست نه بلکه شکستن باش! هر شکست مقدمه ی یک پیروزی ست اما بدان که شکستن مقدمه ای نیس بلکه پایان همه چیزست دلم پر از گلایه ست .... اگر شکست خوردی با افتخار بلند شو و از نو شروع کن اما اگر شکستی ...... نمیدانم ... تنها میدانم و باور دارم که نگذار بشکنند تورا دون مردان + خدای ناشا توبه ! +دل آرا .... با نفسای اخرت چه میکنی ... +گویا حکم اعدام دلارا فعلا متوقف شد دلارا دارابی را ازاد کنید ... بغضی سنگین گلویم را میفشارد ... غم دارم درین برهه از زمان... خدایا فریادرسم باش و بمان شنیدن "دوستت دارم" از دهان پسرکانی که به بهانه کامجویی نقش عاشقی جسوررا بازی می کنند مرابه انزجار می کشاند و از آن منفورتردخترکان احمقی که در پی عشقی پاک به آنان لبیک می گویند دخترم با تو سخن میگویم گوش کن با تو سخن میگویم زندگی در نگهم گلزاریست و تو با قامتی چون نیلوفر شاخه ی پر گل این گلزاری من در اندام تو یک خرمن گل میبینم گل گیسو گل لبها گل لبخند شباب من به چشمان تو گلهای فراوان دیدم گل تقوا گل عفت گل صد رنگ امید گل فردای بزرگ گل دنیای سپید می خرامی و تورا مینگرم چشم تو ایینه ی روشن دنیای منست تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی راست ، چون شاخه ی سرسبز و برومند شدی همچو پر غنچه درختی همه لبخند شدی دیده بگشای و در اندیشه ی گلچینان باش همه گلچین گل امروزند همه هستی سوزند کس به فردای گل باغ نمی اندیشد انکه گرد همه گلها به هوس میچرخد بلبل عاشق نیست بلکه گلچین سیه کرداریست که سراسیمه دود در پی گلهای لطیف تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد برخاک دست او دشمن باغ ست و نگاهش ناپاک ... تو گل شادابی به ره باد مرو غافل از باغ مشو ای گل صد پر من با تو در پرده سخن میگویم گل چو پژمرده شود جای ندارد در باغ گل پژمرده نخندد بر شاخ کس نگیرد ز گل مرده سراغ دخترم با تو سخن میگویم : عشق دیدار تو بر گردن من زنجیریت و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب گردن آویز براین زنجیری تا نگهبان تو باشم ز حرامی هر شب خواب بر دیده ی من هست حرام بر خود از رنج بپیچم همه روز دیده از خواب بپوشم همه شام دخترم گوهر من گوهرم دختر من تو که تک گوهر دنیای منی دل به لبخند حرامی مسپار دزد را دوست مخوان چشم امید بر ابلیس مدار دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند همه گوهر شکنند دیو کی ارزش گوهر داند نه خردمند بود انکه اهریمن را از سر جهل سلیمان خواند دخترم ای همه ی هستی من تو چراغی تو چراغ همه شب های منی به ره باد مرو تو گلی دسته گلی پیش گلچین منشین تو یکی گوهر تابنده ی بی مانندی خویش را خوار مبین اری ای دخترکم ای به سراپا الماس از حرامی بهراس قیمت خود مشکن قدر خود را بشناس قدر خود را بشناس + عاشق این شعرم... از ابتدایی تاحالا با این شعر بزرگ شدم + اگر روزی قراره مادر بشم اصلا دوست ندارم دختر داشته باشم + اگر صاحب دختری بشم بجای یک توپ دارم قلقلیه و عروسک من و اینا ... این شعر و واسش میخونم ... دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند همه گوهر شکنند پسرکی را میشناختم که مدعی بود مرد شده ست در چشمان این مرد کوچک هرچه تو تصور کنی موج میزد جز خیانت جز دروغ جز جفا! چیز عجیبی بود با دیدگاهم و باوری که داشتم تناقض داشت! کو پس ان همه نامردی مردانه ی مردنماها!؟ داشتم برای قانونی که ساخته بودم نقیض میاوردم ناگهان دریافتم ان مردک که مرا گمراه نموده بود رسم بازیگری بسیار خوب میدانست + ناشا از همیشه خشمگین تر و سهمگین ترست + اینروزها بدجوری تو مخه بلاگفا! چرا نمیزاری عکس بزارم ؟ حرفهای من نیازی به عکس ندارند .... خیالی نیست بـت شـکستـن را دوسـت دارم ، بـت های شـما را می شکنم و می خنـدم ، می خنـدم بر باور های سسـتتان که عمری نه ! بلکه نسلهاست بر من تحمیل میکنید اين جا که منم گاهي حتا حق نداري آه بکشي ! براي دل تنگ بودن، غمگين بودن، خسته بودن هم بايد توضيحي قانع کننده داشته باشي! دختر، معشوقه، همسر، مادر فرقي نمي کند بايد عروسک باشي عروسکي کوکي. وظايفت را، وظايفت را، وظايفت را... آن چنان طوق سنگين افتخار را پر طمطراق بر گردنت مي آويزند که از ياد ببري پيش تر از زن بودن، پيش تر از مادر بودن انسان بوده اي... مي شکنندت تا تصوير جاودانه شان دست نخورده باقي بماند! دختري دل سوز، همسري مهربان و مادري فداکار... بهايش را اما تو به تنهايي بايد بپردازي بهايي گزاف به قيمت همه عمر ! چشمانت را ببند و بار سنگين حماقت را با افتخار بر دوش بکش نوش جانم نوش جانت سنت هاي آبا و اجدادي

![]()
| Design By : Night Skin |




