تبليغاتX
بانوی ناشا.اشا


بانوی ناشا.اشا

 

سلام آقای رئیس جمهور!

«بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب/که باغ ها همه بیدار و بارور گردند»

دیدی برادر؟ بچه ها کتک خوردند. بچه ها دستگیر شدند. بچه ها گلوله خوردند.

 بچه ها مردند. میرحسین، آقای رئیس جمهور، برادر، پس شب آفتابی کجاست؟


یادت می آید برادر، انتخابات نزدیک بود و ما سبز شده بودیم، آن روزها هنوز هر سبزی جرم نبود برادر.

سبزینه جرم نبود. خیار رم نبود! و کلروفیل معنای فحش ناموسی نمی داد!


آری اینچنین بود برادر که مردم رفتند پای صندوق های رای و صندوقدار، طنزهای مرا نخوانده می خندید

 و ما نمی دانستیم روزی از خنده او گریمان خواهد گرفت برادر.


آری اینچنین شد برادر که رای ها را با سیستم راگیری کردان شمردند.

صندوق ها را خزان زد اما ما سبز ماندیم در روزهایی که بخشنامه کردند که تره و جعفری هم باید

 سه رنگ برویند و نعناع و پونه هم سر از اوین درآوردند!


آری اینچنین است برادر که این روزها وقتی در خیابان راه می رویم از هر دو نفر، یکی باتوم دارد

 و سپر دارد و کلاه خود دارد و کسی اگر به دوستی بگوید دلت سبز، می برندش تا اعتراف کند

 خودش یک پا رژیم صهیونیستی است!


برادر، میرحسین، آقای رئیس جمهور! تو بیانیه دادی، خاتمی بیانیه داد،

 کروبی بیانیه داد، آیت الله طاهری بیانیه داد، آیت الله صانعی بیانیه داد،

 محققین و مدرسین حوزه علمیه قم بیانیه دادند و مردم ...

 بیانیه هایشان را صفحه به صفحه زیر باتوم ضربه به ضربه خواندند و ...

«بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب»


گمان می کنم سال بعد اعلام کنند بهار سبز یک فصل سرسپرده و عامل بیگانه و جاسوس است.

 بیخود می کند هر درختی که بخواهد سبز شود. بعد هم زمستان را تمدید دوره می کنند!

 ما هم می رویم کوه و در برف سرود می خوانیم پس تو هم

 «بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب»

می دانی آقای رئیس جمهور، میرحسین، برادر! تاریخ ما می گوید ما اگر زورمان

 به سلطان «محمود» ها نرسد می رویم شاهنامه می نویسیم.

 این را از فردوسی «بپرس و شاهنامه را بخوان، «بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب

 

+ بغض دارد خفه ام میکند..........................

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 3:40 توسط بانوی ناشا| |

به نام آزادی
به نام ایران

 

 

دست برداريد از اين جمله­ ی خسته و غمگين ِ «ديگر تمام شد»

 

فرقی نمی کند که از اسپری استفاده می کنید یا سطل رنگ، مهم این است که می‌خواهیم همه شهر را سبز رنگ کنیم. مهم نیست که الله اکبر می نویسید روی دیوارها یا مرگ بر دیکتاتور. مهم نیست شعار می نویسید یا نماد آزادی را نقاشی می کنید. حتی مهم نیست که اصلاً می نویسید یا یک سطل رنگ سبز را روی دیوار خالی می کنید…مهم این است که می خواهیم بگوییم همه با هم متحد هستیم و سبز. می‌خواهیم پیغام بدهیم که ریشه ما در خاک ایران است تا فکر نکنند اگر شاخه‌ای را هرس کردند می‌توانند جنگل ما را بیابان کنند. بفهمانیم که امروز دیگر هرکدام از ما یک رهبریم.

 

پس از همین امروز شروع می کنیم و هرکجا که دستمان رسید را سبز خواهیم کرد. فقط برای اینکه بهانه به دشمن ناچیز خود ندهیم ماشین‌ها و درب خانه‌ها رنگ نمی کنیم.

 

برای موفق شدن این طرح ما به اطلاع رسانی گسترده نیاز داریم و برای اطلاع رسانی باید در وبلاگ‌ها در مورد این طرح بنویسم. باید از شهر سبز خود عکس بگیریم و روی شبکه های اجتماعی بگذاریم. باید با همان رنگ سبز، روی دیوارها، این طرح را تبلیغ کنیم. باید از همه امکانات اینترنت و شبکه‌های اجتماعی مثل توییتر و فیس بوک و بالاترین و…استفاده کنیم. باید از هر عکس سبزی که ارسال می شود حمایت کنیم. باید با آشنایان تماس بگیریم و از این طرح بگوییم. باید با افراد شناخته شده تماس بگیریم و بخواهیم این طرح را تبلیغ کنند و حتی همین متن را در وبلاگ خود کپی کنید و به ایمیل دوستانتان فوروارد کنید.

 

مطمئن باشید اگر متحد شویم این طرح کم بهترین و کم هزینه‌ترین و عملی ترین طرح ممکن است برای رساندن پیام خود به حکومت که خیال نکند سکوت چند روزه ما از رضایت بوده است و در ادامه این طرح هم می توانیم طرح‌های دیگری را بکار بگیریم.

 

و اینگونه است که ناامید نخواهیم شد، از پا نخواهیم نشست و ادامه خواهیم داد؛ تحریم مخابرات با عدم ارسال اس ام اس و خودداری از تماس گرفتن با موبایل. تحریم تمامی آگهی دهندگان کالا به صدا و سیما با نخریدن آن محصول. با نوشتن شعارهايي مانند دولت کودتا استعفا و...  روي اسکناس ها. با نوشتن نام ميرحسين موسوي و انداختن آن به داخل صندوق هاي صدقات کميته امداد و مواردی که در ایمیل قبلی ذکر شد. اگر جسارت شرکت در تجمعات را نداریم، اگر «الله اکبر» گفتن های شبانه برایمان مقدور نیست؛ پیاده کردن تحریم های بالا کمترین کارهایی هستند که می توانیم در جهت یکدلی، همسویی، همبستگی و همراهی با دیگر هموطنان عزیزی که رای شان دزدیده شده است، زندانی و تحت شکنجه اند، و یا جانشان را جلادان حکومتی گرفته اند انجام دهیم. و در عوض ابراز تنفر از سران دولت دروغ و اعلام زنده و پویا بودن این جنش سبز کماکان تا جشن پیروزیمان یادمان باشد که هموطن محبوس ما، زیر بدترین نوع شکنجه، الان می توانست مثل من و تو زیر باد کولر وبگردی کند. نمی توانم دروغ را ببینم و سکوت کنم. شکنجه ناروا را ببینیم و سکوت کنم. اینکه بدانم کاری از دستم بر می آید ولی اقدامی نکنم. چون من "ایرانی"ام....... با ما همراه باش ... لطفاً.

 

با توجه به توهين مخابرات به شعور مردم ايران بوسيله ي ايجاد عمدي اختلال در شبکه ارتباطي و قطع سيستم پيام کوتاه از شما خواهش مي کنم، بياييد با تحريم حداقل 3 هفته­اي مخابرات، پس از وصل مجدد سيستم پيام کوتاه با نفرستادام اس.ام.اس و تماس نگرفتن از تلفن همراه و به تلفن همراه ضرر ميلياردي به مخابرات وارد کنيم. اگر ميخواهيد با ما همراه باشيد: فرستادن حتي يک پيام کوتاه هم شکستن اين تحريم خواهد بود.

 پرتاب تخم مرغ حاوی رنگ سبز به دیوار فراموش نشود.

 

+ قصد داشتم بی رنگ باشم ، امیدی دیدم در شهر و شوری در دل. سبز شدم

و اینک با وجود خفقان و استبداد ،از همیشه سبز ترم ....

+ روزگاری عشق را می بایست در پستوی خانه نهان میکرد،اندکی بعد دیدیم گویا دین را نیز می باید در

پستوی خانه هامان نهان کنیم، و اینک باید باور سبزمان را در پستوی دل نهان کنیم ،خانه هم این روزها

امن نیست!!!

+ ناشا سرشار از بغض و بیم و خفقان ست ....

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 1:7 توسط بانوی ناشا| |

دیگر باوری در من نیست ... نه سبزم نه سفیدم نه سرخ

 من تهی از هر باورم .... بی باورم کردید

 نیازم سبز بود دلم سفید بود و اینک روزگارم سرخ سرخ سرخ ست

 چشمانم بی درنگ میبارد ..... گاهی اشک گاهی خون ...

 کاش هرگز اینی نبودم که هستم....

 به که بگویم من اشوبگر نیستم... من با هیچ گروهی نیستم ...

 به که بگویم من سازماندهی شده نیستم

 چگونه بگویم من همانم همانی که رای داد جوان مملکت بود من همانم که 85 درصد حضور پرشور افرید

 نامم را چه زود عوض کردید .... سیاست تان را چه زود عوض کردید ....

 من چه ساده و خوش باور نیرنگتان باور کردم...

 این جهنم ویرانه یا این ویرانه ی جهنم زده همان ایرانمان ست با تمدن نمیدانم چند هزار ساله

 ما را از دین و قران و محمد زده اید  ننگتان باد ما را با نام اینان زده اید

 خدایا مرا ببخش من قوه ی عقلم را از دست داده ام ... دیگر تشخیص نمیدهم حق و باطل را

 نمیخواهم که بدانم کی حق ست و کی باطل ....

 من با چشمان بکر دخترانه ام تنها خون دیدم ... تنها دیدم که چون مرا میزدند با نام تو

 از تو باک نداشتند ... مارا بخاطر رضای تو میزدند و میکشتند....

 خدایا ازین همه دروغ و ریا خسته ام ....

 همه ی ایمانم را در مشتم جای دادم .. امیدوار بودم کسی بشنود صدای التماسم را ...

 که در میان ان همه الله اکبر ... التماس میکردم نزنید خواهرم را ... برادرم را .... نزنید ...

 انگاه که مرا زیر دست و پا له کردند ایمانم را گم کردم .... از کفم رفت ...

 من سبز بودم .... نهالی سبز .....

 اینک خزان نامردی مرا از پای دراورد ....

 اینگونه یکسویه قضاوت کردن و دیدن با تکیه بر عدل علی مرا میترساند

 خدایا تو کجایی //// من تهی از هر چه ام که داشتم ....

 و این پس من در خفقانی سرد و نمور دست و پا میزنم و جان میدهم .... 

 من و امثال من  که نه اشوبگریم و نه سازمان یافته دیر یا زود میمیریم بدون انکه بفهمیم چرا؟

 

+ ناتوان شدم .... ازین همه بی رحمی ....

+ دیگر هیچ امیدی ندارم ....

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 0:28 توسط بانوی ناشا| |


Design By : Night Skin